تبليغاتX
من و آقایی

من و آقایی

داستانهای عقشولانه من و آقایی


ارسال شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 10:0

همسر آينده ام.....!
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
big hugkisslove struck:72::32:


مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم.
:girl_sigh:

اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي!
:6:

اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!
:6qwup3:

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!
:13:

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!
:41:

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!
dancing

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!
blushing

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!
broken heart


اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
batting eyelashes

و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است
:girl_sigh::5:


نويسنده : [ سارا و حمید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 23:30

درود بر شما ای عزیزان
حالتون چطوره ؟ خوبین به حول قوه الهی ؟
خوب اگه خوبین که انشالا بهترتر بشین. وگرنه زبونم لال اگه روزگار به کام نیست امیدوارم هر چه زودتر خبرای خوش و آرزوهای خوب سرازیر بشه رو سرتون.
از ما میپرسین ؟
الحمدالله ما هم خوبیم و زیر سایه رهبر کبیر انقلاب داریم زندگیمونو میکنیم.
خانوم هم خوبن خدا رو شکر . انگشت محترمشون هم سلام میرسونن .
همچنان سوار بر قاطر عشق چهار نعل در اتوبان زندگی داریم می تازیم .
این هفت هشت روزه اتفاقاتی افتاد که نتونستیم بیایم و مطلب جدیدی اضافه کنیم . خدا رو شکر حل و فصل شد و رفت. این طوفانی که داشت بلند میشد تا خرابی بار بیاره هم خیلی زود خوابید.
الان آرومه همه چیز. خیلی خوبه. خدا کنه همینجوریم بمونه.
بگذریم
راستی دیروز ولنتاین بود. انشالا که همه تونستن در کنار عشقشون باشن
ما هم از قافله عقب نموندیم و یه سر با خانومی رفتیم ولنتاین پارتی. ولی یه چیزی بد شد . فوتبال از دستمون رفت . این مرتیکه هم عجب بیشعوری بوده ها. آخه یکی نیست بگه .... مجبوری یه کاری کنی که درست روز جمعه  ای اعدام بشی که چند صد سال بعد از تو دربی بزرگ پایتخت بین تیم های پیروزی (دامه برکاه ) و استقلال ( لعنه الله) درست همون روز برگزار شه
در هر صورت ولنتاین پارتی ما هم درست مقارن با سوت شروع نیمه اول بازی بود و تا حدودای آخر بازی ادامه داشت.
بالاخره لحظه موعود رسید.  بالاخره لحظه موعود فرا رسید. من از بس که منتظر بودم چشمام سوی خودشون رو از دست داده بودن. یک آن دیدم بوی خوشی به سمت من وزان است. بوی پیراهن خانومی بود. همین که بو رو استشمام کردم بیهوش شدم به هوش که اومدم حس کردم اگه یه کم زور بزنم میتونم ببینم که دیدم ببببلللللللللله . بوی پیراهنه کار خودشو کرده و میتونم ببینم.
خوشحال دوان دوان رفتم سمتش و دیدم داره از دیدن من اشک شوق میریزه و در حال مدهوش شدن به خاطر دیدن من بود که گفتم بابا زود باش وقت نداریم بیا بریم که سریع اومد و رفتیم
رفتیم یه جای خوب و نشستیم. یه لحظه نگاهامون به در هم گره خورد. در این لحظه من حس عجیبی بهم دست داد. حس کردم داره از سر و کلم قلب میباره میریزه زمین . از خود بیخود شدیم . دقایقی گذشت و به خودمون اومدیم . بعد شروع کردیم به قربون صدقه هم رفتن تا اینکه نوبت به هدیه روز ولنتاین رسید. من سریع هدیم رو در آوردم و دادم.
خانومی چنان ولعی داشت که تا هدیه ام رو دید از دستم قاپید و نذاشت کلمات قصار و نقضی که چند روز بود آمادشون کرده بودم رو نثارش کنم. بعد که هدیه رو گرفت بی توجه به اراجیفی که من داشتم واسه در و دیوار میبافتم کادوشو باز کرد. من یک آن دیدم رو شونه های سارا بال در اومد سریع گرفتمش تا پرواز نکنه بره.
برگشت نگام کرد کرد گفت ای وای حمیدم. عشقم .زندگیم .همه کس من . تنها دلخوشیم تو زندگی . تنها ستاره من تو شبای بی کسیم ...................... دستت درد نکنه . چرا خودتو به زحمت انداختی
به خدای احد و واحد راضی نبودم.این کارت باعث شد میلیاردها میلیاردها میلیارد برابر عاشقت شم. من که دیدم کم کم داره گوشام از حد خودش درازتر میشه سریع دوییدم وسط حرفشو گفتم . قابل تو رو نداره . ببخش که کمه . ولنتاینت مبارک عزیزم
دیدم سارا داره گریه میکنه گفتم چرا گریه . گفت حمید دیوونتم . عشقت من رو میکشه یه روز .شروع کرد سرش رو کوبید به دیوار که من سریع مانعش شدم.
خوب این از هدیه من
خوب قاعدتا من هم مثل اسب منتظر بودم این عمل من بی پاسخ نمونه و سریعا هدیه من داده شه.خانومی شروع کرد به حرف زدن منم مثل بچه ای که داره آدم اهنی که مامانش روی کمد گذاشته و به بچه نمیده تا مبادا خراب شه داشتم کیف سارا رو نگاه میکردم.
تا اینکه خانومی تصمیم کبری خودش رو گرفت که هدیه من رو بده. همین که دستشو برد طرف کیفش من حس کردم آب از لب و لوچم داره میچکه.که زود خودمو جمع و جور کردم.
خانومی دستشو برد تو کیفش و گفت حمید ارزش هدیه به اینه که کی هدیه رو بده نه به خود هدیه . منم که شیش دنگ حواسم جمع کیف بود . گفتم صد البته . فرمایش عالی صحیح
همین که دستشو از کیفش در آورد من وا رفتم. شما بگین اگه شما بودین چیکار میکردین چهارتا شکلات کام که یکیشون نصفه خورده شده بود با سه تا دراژه داده دست من و حالا هم داره میگه حمیدم ولنتاینت مبارک
دیگه این سری واقعا فکر طناب و حلقه دار کردم . پیش خودم گفتم بابا عیب نداره ولی هی به خودم لعنت میفرستادم . برگشتم گفتم عزیزم من اینارو نمیخورم میزارم رو قلبم که همیشه به یادت باشم . دیگه داشتم میترکیدم
ولی باید این تریپ لاو رو بر میداشتم تا جلو عشقم کم نیارم. دقیقا نمیدونم ولی تا اونجایی از نوک بینیم میدیدم به رنگ یشمی در اومده بودم که ناگهان خانومی خنده بلندی سر داد و گفت بیا بابا گیرگه نکن هدیت اینه
همین که هدیه رو دیدم . رنگ به رخسارم بازگشت و غریو الله اکبر سر دادم.سریع کادوشو باز کردم دیدم چی واسم گرفته تا اومدم تقدیرو قدر دانی به عمل بیارم دیدم از خوشحالی صدام در نمیاد.خلاصه بعد از کلی تلاش تونستم ازش تشکر کنم .چقد خوشحال شدم . به حدی که سه چهار باری پوست اندازی کردم چون تو پوستم نمیگنجیدم
بعد هم کلی حرفیدیم و از خوبیهای هم دیگه تجلیل به عمل آوردیمو یه عالمه هم قربون صدقه هم رفتیمو تا اینکه عصر شد و وقت روانه شدن سمت خانه.  بالاخره دیروز هم با همه خوبیها و خوشیهاش تموم شد و وقت خداحافظی رسید. خانومی رو تا حدودای محلشون همراهی کردم بعد هم خداحافظی ولی باز دلامون پیش هم موندو جسمامون از هم جدا شدو هر کدوم با یه عالمه خاطره رونه شد سمت خونه خودشون
قربون همه شما  شاد باشین و همیشه عاشق

نويسنده : [ سارا و حمید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 14:20

سلام
خوبین همه ؟ خوش میگذره ؟ امیدوارم هرجایین خوش باشین و عاشق ؟
دیشب تو خونه حرفم شد . داشتم میترکیدم . کار به طلاق و طلاق کشی و قتل و بمب گذاری و عملیات تروریستی و جنگ های قبیله ای کشید . مثل همیشه واسه حفظ احترام خفه شدم و خزیدم تو اتاقم
آخه این عدالت تو خونه از همه کوچیکتر بعد بهت زور بگن . یکی نیست بگه آخه  بابا مامان عزیزان من من و تو فرق داریم . من یه جوون امروزیم با تو و  افکار زمان شاهیت (ع) فرق میکنم.
به قول شاهین نجفی  " من تو رگام خون نسل وحشیه . که به اون چیزی که تو داری میگی بی اعتقاده "
اعصابم داغون بود . هر فکر مضخرفی بگین از تو مخم گذشت . از همه چی نفرت داشتم . از این وضع زندگی . از این مملکت . از این حیوونایی که خودشونو پشت یه من ریش قایم میکنن.از خیلی چیزا
یه لحظه به خودم اومدم دیدم حلقه طناب دار داره جلوم تکون میخوره . یکی هم تو یه حاله ای از نور و بخار نشسته گوشه اتاق هی ساعتشو نگاه میکنه . عرض کردم قربون اون هیکلت شم . فدای اون چشای نافذت شم شما کی هستین . با یه صدایی شدیدا اکو داشت و ملکوتی بود گفت بابا پاچه خواری نکن من عزراییلم زود باش قال قضیه رو بکن بریم . من عجله دارم باید برم .امشب مادر خانومم میخواد بیاد
من که دیدم جاده و اسب محیاست و عزراییلم میگه بیا تا برویم رفتم بالا صندلی و همین که خواستم طناب رو بندازم گردنم دیدم گفت ای فرزند آدم بایست . گفتم چی شد گفت دارن زنگ میزنن بزار ببینم کیه . گوشیشو بر داشت یه خورده حرف زد بعد برگشت بهم گفت بیا پایین فعلا باید وایسی
گفتم چرا مگه چه خبره. گفت بابا هیچی این ماشینه که میخواست ببرتت تو راه پنچر شده باید بشینیم تا بیاد.گفتم باشه . نشستیم . بعد کم کم سر صحبت رو باهم باز کردیم .گفت بابا الان کیه حقوقارو نریختن اعصابم خورده نمیگن ما هم خرج داریم . الانم که چهارمین باره تو این هفته داره این ماشینه پنچر میشه . دیگه کلافه شدم .
برگشت بهم گفت تو چته . گفتم دیگه بریدم میفهمی .دیگه بریدم . ( با فریاد ) .گفت بابا بیشین بینیم باااااااا
روزی هزارتا مثل تو هستن که جو میگرتشون میخوان خودشونو بکشن . برو مثل بچه آدم حالت رو بکن . برو با عشقت زندگیتو بکن. اینو که گفت یهو یه چراغ مطالعه بالا سرم ظاهر شد.
یاد سارا افتادم. داد زدم سارا کجایی. داشتم به مرحله انفجار میرسیدم که خانومی تماس گرفت . از کجا فهمیده بود حالم خوش نیست خدا میدونه . تا دیروز همدمم فقط این کامپیوتر و این صفحه کلید بود. که گاهی اوقات از بس کم می آورد جلوم که بدبخت هنگ که هیچ خاموش میشد
یه 10 . 20 دقیقه ای با سارا حرف زدم اصلا همه چی یادم رفت . صداشو که میشنوم امیدوار میشم به زندگی . صداش از اون صداهایی که وقتی حرف میزنه فقط میخوای ساکت شی تا صداش یه سروسامانی به سلولای مغزیت بده
خیلی خوشحال و شاد و شنگول رفتم پیش پدر معظم و مادر مکرمه و عرض ادب کردم و در مقابلشون زانو زده و طلب عفو کردم و از خداوند منان عمری با عزت برای آن جانبان طلبیدم.
ولی نتونستم از اونی که دیروزم خراب کرد بگذرم و برایش آتش جهنم همراه نوشیدنیهای تلخ و داغ طلب کردم.
باز نوشتم و نوشتم تا ته قصه رسیدم و وقت خداحافظی رسید.
امیدوارم همیشه بخندین .حتی تو بدترین شرایط زندگیتون. همیشه عاشق باشین .

نويسنده : [ سارا و حمید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 12:30

سلام به همه عاشقا امیدوارم که خوبه خوب باشید قبل از هرچی از همه دوستای گلی که به خونه عشق من و آقایی سر میزنن تشکر میکنم .... خب حالا بریم سر اصل مطلب

من امرزو خیلی خیلی خوشحالم با اینکه تصادف کردمو انگشتم ‌اُفیی شده ولی امروز صبح نمراتم رو تو سایت زده بودن همه واحدامو پاس کردم و کلا درد انگشتمو فراموش کردم

راستی یادم رفته بود بگم من حسابداری صنعتی میخونم آقایی هم کارشناسی برق میخونن الهی که خانومی فداش بشه

ادامه مطلب:

بعد از اینکه تو سایت نمراتمو دیدم داشتم از خوشحالی بال در میاوردم که یه لحظه یادم افتاد که باید آقایی رو در جریان بزارم که دیگه خوشحالیم کامل بشه برای همینم سریع زنگیدم به حمیدم وقتی بهش گفتم خیلی خوشحال شد و خدا رو شکر کرد و این برای من خیلی ارزش داشت که تو اون لحظه به یاد خدا بود و به خاطر همینم از خدا تشکر کرد منم همین لحظه خدا رو شکر میکنم که حمید رو سر راه زندگی من قرار داد ....

خلاصه کلی هم قربون صدقه هم رفتیم بعدشم قرار شد که ظهر به شکل نامحسوس همدیگرو ببینیم ( آخه یکی از دوستاش همراهشه )

توی پست قبلی آقایی گفته بود :( مثل همیشه لحظه خداحافظی زل زدیم تو چشای هم. منم که مثل همیشه 1000 تا حرف که میخواستم بهش بگم رو باز چپوندم تو دلم و با حالی زار از هم خداحافظی کردیم.) اینو راست میگه منم مثل آقایی آخه میدونید دیگه ما تو همه چیز تفاهم داریم این که دیگه جای خود دارد درسته آیا ؟؟؟؟؟؟

 


نويسنده : [ سارا و حمید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 17:11

سلام
خوبین الحمدالله ؟
دیروز یه اتفاق افتاد . یه اتفاق دلخراش . یه حادثه
توجهتون رو به خبری که از این واقعه به دست ما رسید جلب مینمایم .
دیروز که خانومی میخواستن برن خونه مثل همیشه میان سوار تاکسی میشن ولی این تاکسی سوار شدن ایشون با سایر تاکسی سوار شدناشون فرق فوکوله
حتما میپرسید چرا ؟
عرض میکنم خدمتتون
ایشون رو صندلی جلو تاکسی میشنن !!
این نشستن همانا و .....(د ر ر رن)
تاکسی محترم یه مسیری رو طی میکنه و یهو زاااااارت .
من که اونجا نبودم الله اعلم ولی طبق گفته خانومی یهو سه تن از موجوداتی که قبل از سوار شدن احیانا رو صندلی عقب بودن یهو سه تایی تصمیم گرفتن بیان جلو واسه مهمونی. راننده هم که به خاطر تنگی جا در جلو خواسته بود از شیشه جلو بره بیرون تا جا باز بشه واسه مهمونا موفق نشده و سرش محکم اثابت کرده به فرمون
در این بین خانومی هم بی نصیب از جراحات نبودن و انگشت کوچیکشون رفته تو اون درز داشبورد و همچنین زانوش هم یه خورده .خورده به داشبوردو کبود شده
دیشب که بالاخره خانومی با هزار خواهش و تمنا گفتن لطف کردن و تصادف کردن ( میگم گله به خاطر اینا . میگه نمیخواستم ناراحت شی ) یهو یه بشکه هویج بستنی یخ خالی شد رو سرم
داشتم نفسای آخرو میکشیدم که گفت طوری نشده فقط یه خورده انگشتم اوفیده که الحمدالله دوباره تنفسم به حالت عادی برگشت
بعد داستان و گفت و گفت که اولش چیزی نفهمیدم بعد اومدم خونه یه خورده خوابیدم بعد بیدار شدم دیدم انگشتم شده دست. از بس که باد کرده .
گفتم خانواده عزیز که سایشون تا ابد مستدام باد مخصوصا بابای گل و مادر عزیزتر از جانم میدونن ؟ گفت نه تازه میخوام بگم .بعد کلی حرفیدیم و  قرار شد زنگ بزنه بگه چی شد .
بعد حدود 2  و 3 ساعت که من دیگه داشتم هلاک میشدم زنگ زد . من جانی دوباره یافتم و گوشی رو برداشتم . دیدم خودشه . یه لحظه تعجب کردم و رفتم تو فکر که چرا این زنگ زد .(پس میخواستی خالش زنگ بزنه ؟ ) ااااا شرمنده !!
آره زنگ زد گفت که گفتم تو خونه بعد کلی خندیدن بهم. بابام (که انشالا خدا عمرش بده) برد با آب گرم ماساژ داد و الان بهتره
اینجا بود که یه بشکه دیگه شیر موز بستنی یخ خالی شد رو سرم
چون من میدونستم درسته آب گرم اون لحظه درد رو میخوابونه ولی شب دردش پدر آدم رو میاره جلو آدم و باهاش فوتبال بازی میکنه.
این قضیه رو گوش زد کردم هر چند آب آلبالو بعد مرگ سهراب بود
گفتم صبح میام بریم دکتر .گفت نه زحمتت میشه . گفتم پس چه خاکی بریزم سرم . در این لحظه بود که هر دو شدیدا محزون گشتیم.
.لی سارا سریع یه خورده خاک پیدا کرد که بریزه سرم. گفت عزیزتر از جانم . تاج سرم . ماه شب چهاردهم . تک ستاره شبهای تنهاییم ............ (زیاد بود دیگه بماند )
گفت که تو بهترین دکتری واسم صبح بیا ببینمت خوب شم . منم جو گرفت خواستم ناز کنم گفتم ظهر میام . بعد کلی قربون صدقه هم رفتیم و خداحافظی کردیم.
ولی دیشب شام غریبان من بود. مگه میتونستم یه جا بشینم همش در تکاپو بودم . که این چه خاکی بود بر سرم گشت و از این دست کارا
تو مغزم طوفان شن بود از بس فکرم مشغول بود اصلا نفهمیدم که ساعت 9 خوابیدم.صبح که با حال پریشان بیدار شدم یه خورده به خودم رسیدم . رژ زدم . موهامو مش کردم . رژ گونه زدم. ابروهامو تمیز کردم .... ( پاشو برو اونور . ببخشین خواهرم یه لحظه اومد نشست )
آره صبح زنگ زدم و قراریدیم و ظهر رفتیم سره قرار .دیدم خانوم شنگولتر از همیشه داره میاد. من که خودم رو واسه رویارویی با هر صحنه دهشتناکی آماده کرده بودم جا خوردم. البته نه که طوری نشده باشه ها طفلکی معلوم بود درد داشت. انگشتشم یه خورده باد کرده بود.
بعد با هم راه افتادیم رفتیم خونه . خدا رو هزار بار شکر اتفاق خواستی نیفتاده بود. انشالا اونم خوب میشه . حالا که اینو خوندین دعا کنین زود خوب شه.به خدا فرشته ای مثل خانومی حیف طوریش بشه.
در ضمن عیب نداره این دریه که تو رو میتونه وارد مراحل بعد کنه و بزرگتر شی. آره حرف زدیم و حرف زدیم بالاخره رسیدیم خونه خانومی اینا. بعد مثل همیشه لحظه خداحافظی زل زدیم تو چشای هم. منم که مثل همیشه 1000 تا حرف که میخواستم بهش بگم رو باز چپوندم تو دلم و با حالی زار از هم خداحافظی کردیم. از توصیف این لحظات معذورم چون در وصف نمیگنجد.
وای ترکیدم از بس که تایپیدم. دیگه فکر کنم کل واقعه رو گفتم. اینم از ماجرای امروز ما. تا برنامه ای دیگرو ماجرایی دیگر شما خوانندگان ارجمند را به خداوندگار منان میسپارم.

نويسنده : [ سارا و حمید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 22:4

سلام سلام سلام ..........

سلام به گل . سلام به بلبل . سلام به یاس . سلام به لاله . سلام به شبنم . سلام به سمیه . سلام به سکینه . سلام به سعیده . سلام به فریده ...........

هوووووووووووو کجا داری میری !!!!!!!!!!!!!!!

اوا خاک عالم خانمی اینا رو ببینی مسپارتم به جوخه اعدام

خوب بیخیال

سلام خدمت شما همه اون گل پسرا و گل دخترایی (کلمه جدید !!) که میان و این وبلاگ رو میبینن هیچ بعد از دیدنش میرن همه جا تبلیغشو میکنن هیچ پیام میدن و ما رو کمک میکنن هیچ ووووووووووو همین دیگه بقیه نداره

این از سلام

مرحله دوم :

من کیستم ؟

من همومنم که همیشه غم و غصم بیشماره . یاهاهاهاهاهاهاهاهااها........

ببخشید یه لحظه رفتم تو فاز خوانندگی

من شخص دوم این وبلاگ . یه آدم خیلی جنتلمن . با کلاس . با شعور . با کمالات . چی بگم که هرچی بگم بازم کمه

من حمیدم یا همون زئوس یا همون که خانوم فرمودن آقایی

مرحله بعدی :

من واقعا کیستم ؟ بیشتر بگو . با این همه کمالات ملت موندن تو کفت :

ولمون کن بابا . حالا رفته رفته آشنا میشیم بیشتر

مرحله بعد :

من و خانومی دو انسان متفاوت و عجیب شبیه همیم ( نه که خانومی ریشو سبیل داشته باشه ها نه ) منظورم اینه که از لحاظ اخلاق شبیه همیم . راستشو بخواین خیلی گل خیلی . از اونایی که شما باید یه ۵۰۰ سالی بگردین دنبالش آخرشم دست از پا درازتر گشتن رو بیخیال شین

 من و او دو گل نو شکفته باغ عشقیم که از فراغ هم هر شب بر دیوار غم تکیه زنیم و محزون گردیم

ضمن خیلی هم تفاهم داریم از اونایی که بعضیا برداشت غلط میکنن و بهش میگن زن ذلیلی

مرحله غول : (خداحافظی) :

راستش حرف واسه گفتن خیلیه ولی خوب....

واسه امروز فکر کنم کافیه. یه مختصر آشنایی دادیم هر دومون.

امیدوارم لباتون همیشه بخنده بین خنده هاتون واسه ما هم دعا کنین

 ولی جان من این دکلمه ای که خانومی زحمت کشیده گذاشت رو حتما گوش کنین . فوق احساسی من که موهام همشون سیخید.


نويسنده : [ سارا و حمید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 11:11

سلام عزیزانم من سارا هستم بهتره اینجوری بگم که آقایی دوست داره که من سارا باشم ما هم که حرف گوش کن در نتیجه این عشقه که حرف اول رو میزنه<<<>>>

من این وبلاگ رو درست کردم تا به همه اونایی که به عشق در نگاه اول معتقد نیستند بگم که این یه حقیقته اجتناب ناپذیر که برای همه اتفاق می افته البته با درجات بالا و پایین...

عشقه من و آقایی هم از این قضیه مستثنی نیست از اونایی هستش که روز به روز بیشتر بیشتر میشه برامون دعا کنین که همینجوری عاشق بمونیم


نويسنده : [ سارا و حمید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © sarazeus All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme

JavaScript Codes